خرید بک لینک
زندگیِ نزیسته همیشه زیباتر به‌ نظر می‌رسد...اگر ازدواج می‌کردم....اگر هرگز ازدواج نمی‌کردم...یا اگر بچه‌دار می‌شدم...اگر بچه‌دار نمی‌شدم... اگر مهاجرت می‌کردم...اگر در همان شهرم می‌ماندم...اگر آن شغل را قبول می‌کردم...اگر استعفا نمی‌دادم...اگر رشته‌ی دیگری را انتخاب می‌کردم...اگر زودتر آغاز کرده بودم...اگر دیرتر تصمیم گرفته بودم...ذهن می‌تواند از هر مسیری که نرفته‌، بهشتی خیالی بسازد؛ چون آن مسیر هرگز در معرض اصطکاکِ واقعیت(مثل مسئولیت، ناکامی و محدودیت‌های زندگی) قرار نگرفته است.پذیرش این نکته

برچسب: نویسنده: آرشان یوسفی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:40

چهارشنبه مادر خانم تو خونشون روضه داشتن و سفره نذری، خانم صبح با تماس مادرش راهی خونشون شد، انتظار داشت منم برم برا کمک به انجام امور، اما من نرفتم، از دستم ناراحت شد، منم گفتم وقتی میام کمک درسته انتظار تشکر ندارم، اما انتظار دارم هم غر نشنوم و ایراد و اشکال الکی و بنی اسرائیلی از کارام نگیرند، گفتم هم اون یکی آقایون چطوری میان ، درست آخر سر و موقع پخش نذری، منم همون موقع میام. گفتم تو خانواده شما هر کی زودتر یا سر وقت بیاد مراسم باید معطل کسانی بشه که دیر میان، کسی که دیر میاد ارج و قربش بیشتر

برچسب: نویسنده: آرشان یوسفی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:40

اواخر نوجوانی و اوایل جوانی هر وقت که باران می‌بارید، مخصوصا باران بهاری، دوس داشتم زیر برام قدم بزنم حتی اگر خیس بشم، اول دبیرستان که بودم یکی از همکلاسی‌ها نزدیک عید یه کارت پستال بهم هدیه داد، هنوز اون کارت پستال دارم، روی کارت پستال تصویر یه نقاشی رنگ و روغن بود یک پسر جوان که چترش بسته و زیر باران و پشت به ما هست، خیلی تصویر بکری بود، و شعری که هیچ وقت از یادم نرفت ؛ شعری از سهراب سپهریچترها را باید بستزیر باران باید رفتفکر را، خاطره را، زیر باران باید بردبا همه مردم شهر ، زیر باران باید رف

برچسب: نویسنده: آرشان یوسفی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:40

می‌خواستم اسم نوشته رو بزارم دایره دوستان، نوشته ربطی هم به تحمل داره، دوتاش یکی کردم و نوشتم دایره تحمل؛بعد از حوادث این یک سال و جنگ های خانمان سوز، تحمل مون خیلی تعریف داشت ، تعریفی تر هم شد! قبول دارم استرس بی تاثیر نیست ، اما انتظار داریم همه تحمل کنند اما خودمون هم حق داریم هر کاری بکنیم، هم حرفی هم بزنیم، بقیه هم تحمل کنند و با ما سازگار باشند.خب پس سازگاری و تحمل ما چی؟!در زمان حاضر شاهد دو تا بحث بودم، نمی‌خوام جزییات بگم از حوصله خوندن دوستان خارج هست، اومدم تو وبلاگی یکی از مخاطبینم د

برچسب: نویسنده: آرشان یوسفی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 8:40

صبح برادر خانم زحمت کشیده بود و نون بربری تازه برامون گرفته بود، بعد خوردن صبحانه خانم به خواهرش زنک زد و جویای احوال و متوجه شد که خواهرش رفته برا آزمایش تیروئید ، بلافاصله خانم گفت میرم بچه ها رو میارم خونمون که تنها نمونن برادر خانم بهم گفت شیلنگ آب گرم پکیچ سوراخ شده و نیاز به تعمیر داره ، رفتم و دیدم علاوه بر شیلنگ یکی از اتصالات آبرورودی به پکیچ هم باید تعویض بشه، دچار خوردگی شده و نیاز به تعویض داره ، شیلنگ یدکی تو خونه داشتم ، بقیه لوازم هم سپردم

برچسب: نویسنده: آرشان یوسفی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 12:20

امروز برادر خانم تماس گرفت با خانومم که امروز مهمون دارم، مهمونش کیا بودن ؛ پدر خانمش ، خواهر خانمش و خواهرزاده خانمش ، خواهر زاده خانمش اسمش الف هست (مستعار) تا اینجای معرفی داشته باشید بقیش هم میگم خدمتتونباجناق برادر خانم تو یکی از ادارات دولتی توپ کارمند هست و فکر کنم نزدیک بازنشستگی هست، اصالتا اهل یه شهر مرزی و تقریبا مایه دار، خودش هم تو اداره رییس دفتر مدیرکل هست، همسرش هم فرهنگی و امسال بازنشسته میشه، همین یه دختر دارن که اسمش الف هستکلی برا این دختر خانم خرج کردن ، اسمش تو دبیرستان تو

برچسب: نویسنده: آرشان یوسفی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 12:20

همیاری در کلاغ ها امروز صبح که داشتم می‌رفتم نون بگیرم، تو پارک محلمون دیدم سه تا کلاغ هستن، منم موقعی که پرنده یا حیوانی در پارک یا خیابان یا طبیعت ببینم سعی می‌کنم راهم از اونا دور کنم تا حیوانات راحت باشند و احساس امنیت شون خدشه دار نشه.دو تا غز کلاغ های پارک داشتن نون خشک و غذا رو خرد می‌کردند و هر از گاهی هم یه قارقار مختصر ، خوب که بهشون نگاه کردم دیدم سومین کلاغ قسمتی از منقار بالایی ش ندارن ، احتمالا دوار آسیب شده ، کلاغی که بهش نزدیک بود از نون خشک هایی که کوچیک کرده بود بهش می‌داد و

برچسب: نویسنده: آرشان یوسفی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 12:20

حدود یه ماه پیش خونه مادرم اینا بودم و صحبت از مزارع ارث پدریشون شد، خواهرم گفت اون روز پسر دایی کوچیکه تماس گرفته و گفته بیایید جمع بشین تا تکلیف تسهیم مزارع روشن کنیم، منم پرسیدم مگر چقدر هست کل مزارع، گفتن حدود دوازده و نیم هکتار! البته همه مزارع کنار هم نیست و بزرگترینشون حدود هشت هزار متر هست.منم به مادرم گفتم حالا که اینا بعد پنجاه سال خواستن سهمت بدن، دیگه قضیه رو ول نکن، سهمت بگیر یا بفروش ، برو خونه مناسب بگیر برو مسافرت و زیارت .گفت پسرم والا با این برادرا چشمم آب نمیخوره، پول فروش درخ

برچسب: نویسنده: آرشان یوسفی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 12:20

صفحه بندی